خداوندا مرا از کسانی قرار دِه که دنیاشان را برای دینشان میفروشند نه دینشان را برای دنیاشان. (دکتر علی شریعتی)
خوش آمدید - امروز : جمعه ۶ مرداد ۱۳۹۶
خانه » داستان » داستان های آموزنده

داستان های آموزنده

داستان آموزنده فقط برو|داستان های جالب آموزنده

داستان آموزنده فقط برو|داستان های جالب آموزنده

داستان آموزنده فقط برو|داستان های جالب آموزنده   ۴ufun.ir     یکی از شاگردان شیوانا همیشه روی تخته سنگی رو به افق می نشست و به آسمان خیره می شد و کاری نمی کرد. شیوانا وقتی متوجه بیکاری و بی فعالیتی او شد کنارش نشست و از او پرسید چرا دست به کاری نمی زند تا نتیجه ای عایدش شود و زندگی بهتری برای خود رقم زند.شاگرد جوان سری به علامت تاسف تکان داد و گفت: «تلاش بی فایده است استاد! به هر راهی که فکر می کنم می بینم و می دان...

ادامه مطلب

داستان آموزنده ی غرور|داستان های جدید۹۳

داستان آموزنده ی غرور|داستان های جدید۹۳

داستان آموزنده ی غرور|داستان های جدید۹۳   ۴ufun.ir   در دوران گذشته دو برادر یکی به نام «ضیاء» و دیگری به نام «تاج» در شهر بلخ زندگی می کردند. ضیاء مردی بلندبالا، بذله گو، نکته سنج و خوش اخلاق بود. اما برادرش «تاج» قدی بسیار کوتاه داشت، با این حال از علم بالایی بهره می برد، به همین سبب به برادرش به دیده حقارت می نگریست. حتی از وجود او خجالت می کشید.روزی ضیاء به مجلس برادرش تاج که با حضور شخصیت ...

ادامه مطلب

داستان های جدید ۹۳|داستان قیمت پادشاهی

داستان های جدید ۹۳|داستان قیمت پادشاهی

داستا های جدید ۹۳|داستان قیمت پادشاهی   ۴ufun.ir   روزی بهلول بر هارون وارد شد. هارون گفت: ای بهلول مرا پندی ده. بهلول گفت: اگر در بیابانی هیچ آبی نباشد تشنگی بر تو غلبه کند و می خواهی به هلاکت برسی چه می دهی تا تو را جرئه ای آب دهند که خود را سیراب کنی؟ گفت: صد دینار طلا. بهلول گفت اگر صاحب آن به پول رضایت ندهد چه می دهی؟ گفت:.. نصف پادشاهی خود را می دهم. بهلول گفت: پس از آنکه آشامیدی، اگر به مرض حیس الیوم مبتلا گردی و نتوانی...

ادامه مطلب

داستان زیبا جدید ۹۲ | داستان رفافت یعنی این…

داستان زیبا جدید ۹۲  | داستان رفافت یعنی این…

داستان زیبا جدید ۹۲  | داستان رفافت یعنی این…   ۴ufun.ir     دوست دیرینه اش در وسط میدان جنگ افتاده ، می توانست بیزاری و نفرتی که از جنگ تمام وجودش را فرا گرفته ، حس کند.سنگر آنها توسط نیروهای بی وقفه دشمن محاصره شده بود.سرباز به ستوان گفت که آیا امکان دارد بتواند برود و خودش را به منطقه مابین سنگرهای خود دشمن برساند و دوستش را که آنجا افتاده بود بیاورد؟ ستوان جواب داد: می توانی بروی اما من فکر نمی کنم ک...

ادامه مطلب

داستان زیبای زخم زبان بدتر از زخم شمشیر است

داستان زیبای زخم زبان بدتر از زخم شمشیر است

زخم زبان بدتر از زخم شمشیر است   ۴ufun.ir   اگر کسی به دیگری طعنه‌ای دلسوز بزند و بعد پشیمان شود و بخواهد از دل طرف دربیاورد، کسی‌ که مورد طعنه قرار گرفته است، می‌گوید: ”زخم زبان از زخم شمشیر بدتر است“. زخم شمشیر، خوب می‌شود، ولی زخم زبان، خوب نمی‌شود و در این مورد داستانی می‌گویند: در زمان قدیم مرد هیزم شکنی بود که با زنش در کنار جنگلی توی یک کلبه زندگی می کرد. مرد هیزم شکن هر...

ادامه مطلب

داستان چهار شمع | داستان های آموزنده

داستان چهار شمع | داستان های آموزنده

داستان چهار شمع | داستان های آموزنده   ۴ufun.ir   رسم است که در ایام کریسمس و در واقع آخرین ماه از سال میلادی چهار شمع روشن می نمایند ، هر شمع یک هفته می سوزد و به این ترتیب تا پایان ماه هر چهار شمع می سوزند ، شمع ها نیز برای خود داستانی دارند . امیدواریم با خواندن این داستان امید در قلب تان ریشه دواند .شمع ها به آرامی می سوختند ، فضا به قدری آرام بود که می توانستی صحبت های آن ها را بشنوی .اولی گفت : من صلح هستم ! با وج...

ادامه مطلب

داستان کوتاه وصیت نامه مرد خسیس و تعهد همسر

داستان کوتاه وصیت نامه مرد خسیس و تعهد همسر

داستان کوتاه وصیت نامه مرد خسیس و تعهد همسر ۴ufun.ir روزی مرد خسیسی که تمام عمرش را صرف مال اندوزی کرده بود و پول و داریی زیادی جمع کرده بود، قبل از مرگ به زنش گفت: من می خواهم تمامی اموالم را به آن دنیا ببرم .او از زنش قول گرفت که تمامی پول هایش را به همراهش در تابوت دفن کند.زن نیز قول داد که چنین کند.چند روز بعد مرد خسیس دار فانی را وداع کرد. زن نیز قول داد که چنین کند. وقتی ماموران کفن و دفن مراسم مخصوص را بجا آوردند و می خواست...

ادامه مطلب

داستان کوتاه آبجی کوچیکه دوست دارم

داستان کوتاه آبجی کوچیکه دوست دارم

داستان کوتاه آبجی کوچیکه دوست دارم ۴ufun.ir کلید را در قفل چرخاندم وارد خانه شدم. بابا در آستانه در منتظرم بود خندان گفت: سیما یا خودت حدس بزن کی اومده یا یه مژدگونی درست حسابی بده من بگم. با جیغ گفتم: خاله اینا. بابام به علامت نفی سرش را تکان داد. با ظاهر شدن تینا در پشت پدرم خنده از لبانم غیب شد. مثل همیشه شاد شنگول جلو آمد، مرا محکم در آغوشش گرفت و غرق بوسه کرد. ولی من مثل مجسمه خشکم زده بود، تینا گفت: بابا اگه می دونستم آبجی ...

ادامه مطلب

داستان آموزنده درخشش کاذب

داستان آموزنده درخشش کاذب

داستان آموزند درخشش کاذب   ۴ufun.ir     یک روز صبح به همراه یکی از دوستان آرژانتینی ام در بیابان ” موجاوه ” قدم می زدیم که چیزی را دیدیم که در افق می درخشید . هرچند مقصود ما رفتن به یک ” دره ” بود ، برای دیدن آنچه آن درخشش را از خود باز می تاباند ، مسیر خود را تغییر دادیم . تقریباً یک ساعت در زیر خورشیدی که مدام گرم تر می شد راه رفتیم و تنها هنگامی که به آن رسیدیم توانستیم کشف کنیم که چیست . ...

ادامه مطلب

داستان کوتاه پیرمرد فقیر و گردن بند

داستان کوتاه پیرمرد فقیر و گردن بند

داستان کوتاه پیرمرد فقیر و گردن بند   ۴ufun.ir        روزی پیرمردی فقیر و گرسنه، نزد پیامبر اکرم (ص) آمد و درخواست کمک کرد. پیامبر فرمود: اکنون چیزی ندارم ولی «راهنمای خیر چون انجام دهنده آن است»، پس او را به منزل حضرت فاطمه (س) راهنمایی کرد.  پیرمرد به سمت خانه حضرت زهرا (س) رفت و از ایشان کمک خواست. حضرت زهرا (س) فرمود: ما نیز اکنون در خانه چیزی نداریم. اما گردن ‏بندی را که دختر حمزه بن عبدالم...

ادامه مطلب
تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز